خاطره ای از شبی بارانی در بجنورد
معمولا هرسال در پایان سال تحصیلی یعنی اواخر خرداد و اوایل تیر ماه به مسافرت می روم . امسال هم بنا به رسم معمول سفری چند روزه به مشهد و شمال رفتیم منتهی بر خلاف هرسال پدر و مادر محترم همین گونه خواهرانم را همراه خود به سفر بردیم . مادرمهربان بعد از سکته دوسال پیش اندکی زمین گیر شده اند و ازسمت چپ بدنشان با اینکه از اوایل بهتر شده اما هنوز کارایی قبلی خود را بدست نیاورده اند . این را اشاره کردم تا درک کنید رنجی را که باعث نوشتن این مطلب شده است .
بعد ازچندرروزاقامت در مشهد به سمت سواحل دریای خزر راه افتادیم .در طول مسیر به سمت شمال ( سواحل خزر ) ساعت 10 شب بود که به شهر بجنورد رسیدیم . از شانس ما در طول عصر آن روز باران شدیدی شروع به باریدن کرد . وقتی به بجنورد رسیدیم باران قطع شده بود اما ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بود که هرکسی اندکی تجربه و شناخت ازاین نوع ابرها داشت می توانست حدس بزند بارانی شدید درطول شب پیش رو است . بر اساس همین حس و تجربه بود که پیشنهاد دادم جایی را برای خواب اجاره کنیم . گرچه در داخل پارک مسافران زیادی چادرهای مسافرتی خود را بر پا کرده و در آن جای گرفته بودند. از چند مرد محلی پرسیدم آیا مسافرخانه ای در شهر هست یانه ؟ پاسخ ها منفی بود . در باره اجاره منزل یا اطاق برای یک شب از چند نفری پرسیدیم . یک نفرپاسخ مثبت داد منتهی با قیمتی که در مشهد با آن همه شلوغی و زیارتی بودن چنین چیزی را نشنیده بودم . اطاقی 12 متری بدون امکانات برای خواب 40 تا 50 هزار تومان .پدر محترم گفت صد رحمت به مردم مشهد وما هم خندیدیم و تصدیق کردیم . همه از اجاره منصرف شدیم . چاره در اسکان در داخل مدرسه دیدیم . فکر کردم چون فرهنگی هستم شاید نوعی حس همکاری در بین فرهنگیان پیدا شود و لاقل یک کلاس از مدرسه را به ما برای یک شب اجاره بدهند . سراغ وجود یک مدرسه در اطراف را گرفتیم .آدرس یک مدرسه را در جنب پارک به ما دادند . مدرسه را پیدا کردیم . در زدیم . سرایدار آمد .من ضمن معرفی خود به عنوان یک معلم ( باید بگویم این اولین بار در عمرم بود که گفتم معلمم برای رسیدن به یک خواست آنهم برای کسی که خود فرهنگی است . )شرح حال خود را گفتیم . آقای سرایدارپشت میله ها ایستاده بود و یک مرد جوان دیگر در راباز کرده بود . فکر می کنید چه گفت . ؟خیل خونسرد و بی تفاوت به ما گفت باید از اداره بجنورد نامه داشته باشید ،همینطوری نیست که هرکس راه بدهیم . از عصر تا حالا خیلی ها آمده اند . خندیدم گفتم آخه کجای ایران اداره ها تا نصف شب بازه ؟جوابی نشنیدم . باز اصرار کردم ولی فایده نداشت . به درستی تصورات خودم در باره آموزش و پرورش و تنگ نظریهای موجود در آن پی بردم .در ذهنم به یاد حرفهای مسئولین آموزش و پرورش افتادم که دائم افاضه می فرمایند تمام امکانات آموزش و پرورش در نوروز و تابستان آماده خدمت به فرهنگیان مسافرهستنند . خندیدم به آنهمه حقارتی که در برابر یک انسان دیگر کشیدم .
ناچار چادرها را بر پا کردیم . در حال تدارک شام بودیم که دونفر همراه کیسه های پلاستیکی گیلاس ظاهر شدند و بساط خود را درآن تاریکی عرضه کردند . کودک همراه ما اصرار به خرید مقداری گیلاس کرد . با اینکه در سلامت میوه ها شک داشتم ولی برای ارضای نیاز فرزند خردسال خواهر یک پلاستیک خریدیم با مبلغ دو هزار تومان . یکی از خواهران گیلا س ها را شست و چند دانه به کودک خرد سال داد . کودک از همه قول گرفت کسی آنها را نخورد تا فرداکه از خواب بیدار می شود. شام را خوردیم و در چاردها خوابیدیم که نیمه های شب باصدای غرش رعد وبرق و رگبارشدیدباران ازخواب پریدم . وقتی برای چند دقیقه باران قطع شد مادر را در اتومبیل جای دادیم . فردای آن شب تمام وسایل ما مرطوب و خیس بود . کف چادرها پر از آب شده بود. مجبور شدیم برای ادامه سفر منتظر خشک شدن وسایل خود شویم .صبح همین که کودک خواهرم که شب را در پتوهای خیس خوابیده بود از خواب بیدار شد سراغ گیلاس ها رفت که متوجه شدیم تمام گیلاس ها کرم زده است و بدرد سطل زباله می خورد .
نتیجه :
1 - هرگز در بجنورد توقف نکن حتی اگر قرار است تا صبح رانندگی کنی.
2 - به سخنان مسئولین آموزش و پرورش دل نبند به امید امکانات آنها دل به سفر مبند.
3 - هرگز خود را معلم معرفی نکن چون اعتباری حتی در بین خود فرهنگیان ندارد.
4 - از فروشندگان بجنوردی چیزی نخر و به آنها اعتماد نکن .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر