ماجرای صف دریافت مرغ دولتی
شاید بدانید که دولت معظم در راستای خدمتگزاری ومهرورزی به جامعه آموزش و پرورش واحیانا کارمندان دیگر ( مطمئن نیستم ) قبل از عید کالابرگهای برای دریافت حبوبات وشکر وپروتئین ( قراربود مرغ و گوشت باشد که ظاهرا به علت بالای گوشت دولت پشیمان شد و همه اش را مرغ درنظر گرفت ) درقبال کسر 16000تومان از حقوق شان در ماههای فروردین واردیبهشت اختصاص داد . ظاهراقرار بر این بود که این کالاها برای مقابله با گرانی شب عید پرداخت شود تا فشاری از بابت گرانی کالا به جامعه آموزشی و پرورشی وارد نشود و شب عید وایام عید را با دلخوشی سپری کنند که الحمدلله پرداخت کالا افتاد برای بعد از عید و آنهم درپایان فروردین .
امروز من هم ساعت 12.20 برای دریافت سهمیه این کالا برگ به تعاونی مصرف رفتم که با جمعیتی بسیارانبوه مواجهه شدم . می خواستم برگردم اما به دلیل اینکه دیگر وقت آزادی درایام آتی هفته پیدانمی کردم به خود قبولاندم که درصف بایستم که ایکاش چنین کار احمقانه ای را نمی کردم چرا که حدود 2.20ساعت معطل شدم و گرسنگی هم امانم را بریده بود(دیابتی ها می فهمند چه می گویم ) در این گیرو دار یکی پیدا شده بود که شماره اش بسیار از همردیفان ما عقبتر بود و می خواست زرنگی کند و زودتر بگیرد . همکاران زیادی بهش هشدار می دادند و او بی خیال همه بود و از جای خودش تکان نمی خورد تا اینکه نوبت ما چندنفر رسید و به سوراخ روزی مرغی رسیدیم . من به اووچندنفر دیگر گوشزد کردم . چندنفر که بی نوبت بودند متوجه شدند وبه عقب صف رفتند . یکی می گفت ما فرهنگی هستیم ومعلم نباید اعتراض کند و فرقی نمی کند حالا بی نوبتی بشه و بگذاریم اونها که جلو هستند ( البته خودش کسی بود که قصد بی نوبتی داشت ولی دیگران نگذاشتند ) سهم خود را بگیرند . خلاصه می گفت از ما فرهنگی ها زشته اعتراض کنیم مثلا ما معلیم . بهش گفتم چون معلمیم پس هرکه هر کار دلش خواست بکنه و توسرمان هم که زدند ( همانطور که می زنند ) باید خفقان بگیریم . این بحث بین همه در صف ایستادگان ادمه داشت که باز صدای اعتراض به آن شخص ،که اصلا بی خیال اعتراض دیگران نست به رفتارش بود ، بلند شد . ناگهان از کوره دررفتم ( دیابتی درک می کنند هنگام گرسنگی وعصابنیت را ) و یقه طرف را گرفتم و کشیدم بیرون ودیگر همکاران هم کمک کردند وطرف را از صف بیرون انداختند . حسابی شاکی شده بود با این حال هنوز سعی داشت به صف بزند که هرکس چیزی به او می گفت. من هم حسابی شاکی شدم به همه گفتم آقا من معلم نیستم بهتون بر نخوره که همچین رفتاراعتراضی داشتم وشخصیت معلمی اتان را زیر سوال بردم و به کسانی که نگاهتان می کنند بگوید ایشون معلم نیست . ما معلمان هیچ موقع این رفتارها ازمون سر نمی زنه .
خلاصه جعبه مرغ را گرفتیم واز صف اومدیم بیرون که هنوز آقای معلم که می خواست بی نوتبی کنه توسط آقایان معلم یکی یکی به سر نوبت خودش هل داده می شد ولی بازهم سمج بود و می گفت من باید برم جلو وهی دیگران را هل می داد.جالب اینکه همه آقایان برگه نوبت داشتند و روی آن شماره نوبت هرکس نوشته شده بود .
من اومدم خانه ولی به خود نفرین کردم که دیگر چیزی نظیر این کالاها ی دولتی را از دولت قبول نکنم چرا که به جز خرد شدن زیر بار نگاه دیگران چیزی به همراه ندارد . این اولین و آخرین تجربه خواهد بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر